۱. پدر‌بزرگ دستش میاره بالا بعد یک تف گنده میندازه کف دستش در حالی که لبخند مرموزی روی لبش نشسته روبه من میگه: ببینم تو زودتر برمیگردی یا اینکه این اینجا خشک میشه.
من دستمو دراز میکنم و پولو از اون یکی دست پدربزرگ میگیرم.تمام طول راه تا سرخیابون میدوم،میرسم به دکه سیگار فروشی پولی توی دستمو با یک بسته سیگار بهمن عوض میکنم و باز دوباره تمام طول خیابون میدوم تا برسم به خونه.وقتی وارد اتاق میشم پدربزرگ نشسته پای سفره و مشغول غذا خوردنه.دلم میخواد بدونم کف دستش هنوز خیسه یا نه اما،اما نمیدونم که چرا هیچ‌وقت ازش نپرسیدم.حا‌لا بعد از هفده،هیجده سال میفهمم که چه کلاه گشادی سرم رفته.

۲. شماره جدید ایران در جهان منتشر شد.

۳. زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم                ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

شهره شهر مشو تاننهم سردرکوه                شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

می مخور با دگران تا نخورم خون جگر            سرمکش تا نکشد سر به فلک فریادم

۴. حالُ روزم به قائده نیست.